تبليغاتX
مثل سراب

مثل سراب

به سراغ من اگرمی آییدنرم وآهسته بیاییدمبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

هووووووففففف!!

این روزها ! همه واژ ه هایم را در حراج زمستانی قلبم می فروشم ! خیلی از کلمه های بیات را هنوز روی دست می برند ! ملت ! از اینجا تا خدا صف میکشند برای دو بار دوستت دارم ! قبل از شام نصف و نیمه ! بعداز خواب هول هولکی ! هنوز عشق سق می زنند خیلی ها !آرام آرام ! با حسرت !به دستهایی که در دستهایی دیگری گره میشود ! از اینجا تا دوتا کوچه پایین تر ! باز میشود گره شان قبل از آخرین چراغ قرمز ! وسط تقاطع عبور آدمها خیلی منتظرند که تنه بزنند به همه احساسی که زیر بغل گذاشته ایم وسلانه وسلانه میبریم تا پهن کنیم وسط تنهایی هایمان! خیلی ها هنوز خدا خدا میکنند که بقچه احساسشان را بگذارند روی دوش اولین عابری که رد میشود ! همانیکه همه خستگی هایش را قبل از یک سلام دیگر دور می ریزد !اینجا مردم هنوز خدا می خرند دوسه وجب از آسمان را میبرند  برای یک شب ستاره بازی ! اینجا هنوز قابلمه های مسی جان می دهد برای خاله بازی ! برای بچگی کردن ! می دانی هیچ بچه ای توی قابلمه تفلون برای عروسکش ناهار نمی پزد؟! اینجا هنوز پدرها وسط بچگی بچه هایشان چرت می زنند ومادرها هنوز نگران امتحان دیکته فردا هستند ! وسط این همه بیانیه و اعلامیه ! وسط این هم خط و نشان ! هنوز من تو را در صدر همه دغدغه های ذهنی ام می گذارم ! این یک در میان دیدنت ! این هر شب شنیدنت ! حواس دلم را پرت میکند ! همه  ترس من از روزهایی ست که دوستت دارم های هر روزم را بچسبانم  به یخچال زیر یکی از همان عکسهایی که می خندم که خیلی می خندم ! اهمه ترس من از روزهایی که عادت بوسیدن چشمهایت را ترک کنم . نمی دانم چرا نوشتن برای تو روی وجدانم سنگینی میکنم .میدانم از این عریانی احساس من می ترسی ! همیشه می ترسیدی ! هر چقدر که من میانبر می زدم برای رسیدن تو !تو پشت همه چراغهای زرد و سبز و قرمز دنیا می ایستادی تا دیر شود همه عشق من !وقتی نمی نویسم ! نمی توانم لم بدهم روی کلمه های که وزن حضور تو را دارند ! کم می آورم وسط جیغ وداد این همه آدم برای زند گی !
برای فصل سردشعر هایم کاری کن ! من همه کلمه های ماسیده را یکجا فروخته ام !وتو نمی دانی چقدر عشق تاریخ مصرف گذشته را دور می ریزم هر روز ! دفتر شعرم را فروخته ام ! سه جفتش راصد تومن !  مثل اینکه کلید همه حرفهای نگفتنی را قورت داده باشم ! وسط هر دوستت دارمی که میگویم صد دفعه به عقب بر می گردم و صد بار می گویم ! خب که چی ؟! اصلا می دانی ! فراموشش کن ! این را هم ضبط میکنم روی گوشی ام !وسط تنهاییت گوش کنی !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 21:55  توسط رایکا  | 

خدا نامه !2

 

 

 

همه جا را گشتم !

 

لای این  شببوها ! پای آن کاج بلند  ! وسط آگاهی !

 

زیر قانون  گیاه ! پی تکبیره الاحرام علف! پی قد قامت موج!

همه جا را گشتم !

 

 وسط تکیلف گر یه یک سر ه ام ! پی پندار سپید !

 

پی یک عشق کبود ! اول خمیازه صبح ! آخر دشت شب !

همه جا گشتم ! وسط بوی نان ! آخر سفره شام !

 

 وسط یک آغوش! آخر یک ابهام !

همه جا را گشتم وسط یک بوسه ! آخر یک ناله !

 

وسط یک فر یاد ! در ،رج یک بنیاد !

همه جا را گشتم اخر تنهایی اول رسوایی ! وسط نادانی ! اول دانایی

همه جا را گشتم !روی عطر خانه ! خانه نه   ویرانه ! لای هر سنگ کبود ! زیر هر موج ،نبود !

من خدایم هر چه گشتم وسط این همهء بود ونبود !

وسط این همه بود !

نه نبود !

من خدایم را دیدم ! می کشیدنش به صلابه ! به زور !

دیگر افتاده ز شور !

ادزد ها آخر شب دزدیدند !

همه احکام آن خدا را چیدند !

 صبح نو حکم دگر ببریدند

به خدایی به غلط ! خندیدند !

وخدا دو سه تا فوت طلا را ننوشت بر کاغذ !

پی دین و دنیا ! همه جا را گشتند !

همه را هم کشتند !

حکم تازه دادند!

که خدا را بکشانندو بمیرانند تا !

یک خدای دیگر بر سانند، برای همه ،از آن بالا!

وخدا مرد ! همانطور که چشمان بشر تنگ شد از !

آخرین جرم زمین !

........

......

...

دور تر وسط زمزمه یک کودک !

از غم بی پدری و غربت

وسط شادی بلعیدن یک بسته پفک !

پشت لبخند دزدانه یک عروسک !

همه نذ ر من ونیاز من جا مانده !

و خدا وامانده !تازه او داشت خدایی می کرد !

دو سه تا فوت طلا داشت خدا

 

نه که او  روی زمین فکر بلا داشت خدا !

وبهشت روی زمین بود هنوز !

وخدا نقشه نو داشت هنوز !

 

من خدایم را پی  استیصال چه کنم یا نکنمهای بشر واره او یافتم !

من خدایم را پی ان فوت طلا و سط برزخ تنهایی ادمهای

که خودش ساخته است !یافته ام

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 18:22  توسط رایکا  | 

عادت!!

من هم یک عادت شدم ! 
مثل مسواک زدن های قبل از روز ! شاید کهنه تر از دیدن یک خاطره پشت فراموشی یک عمر ! نارس نارس ! 
تو هم یک عادت شدی !
مثل ورق زدنهای همیشگی یک مجله ! گنگ و نارس ! یک در میان خالی و زرد !
عشق هم یک عادت شد !
بیچاره عشق که یک در میان تکرار میشود وسط روز های ما ! بی ر مق ! بی حوصله و خسته !
وسط جر ئت لحظه های تنها من می مانم و تو و عشق !با اندر لاین های کشیده !
منقطع  و مرکب ! 
سهل وممتنع !
از آخرین دوستت دارم هایم یک بک آپ بگیر !
برای روز مبادا !
برای امروز ! 
برای فردا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 16:57  توسط رایکا  | 

نسیان

روزی می رسد که مرا نخواهی شناخت ! وقتی خط خنده هایم را لجن روز مر گی پرکند ! چشمهایت را باز می کنی میبینی هر شب در جایی مثل یک تابوت می خوابی ! و عروس مرده ها را سخت در آغوش می فشاری ! خیلی دلم می خواهد بخندم اماپیچ و مهره های خنده من هرز شده اند باید مثل دیوانه ها ریسه بروم ! روزی می رسد که مرا نخواهی شناخت ! بدنم مثل عروسک های وار رفته می ریزد ! دستهایم و پاهایم وصدایم ! چشمهایم را به خاطر داشته باش همیشه می دانی کهاگر عاشقت باشم ته نگاهم خیس خواهد ماند ! زیر غمبار سکوت دستهای من زندگی دفن می شود ! روزی که تو مرا به خاطر نخواهی داشت ! لهجه خاطره های خوب را فرا موش میکنی بوی تلخی یک تکرار می دهی ! بوی رختهای نمور و چشمهای بیخاطره  و آواز های مدفون ! پر از کلیشه های رایج زنانگی میشوی و دستهایترا می گذاری برای از ما بهتران ! پر از کلیشه های رایج مردانگی می شوم !پراز بغض میشوم و سکوت ! خاطره بازی می کنم ! همه زند گی م می شود نفرین قلبی که بی بهانه عاشق شد ! روزی می رسد که مرا نخواهی شناخت ! بی مقد مه ! بی موخره ! نصف ونیمه ! خسته و زننده ! این خاصیت عشق است  می گند و میگنداند ! خاطره های ریز و درشت ا می سازد و خراب می کند ! دوباره می سازدبه  حساب چشمهایی که هیچوقت نمی فهمی از کجا غلط از آب در آمدند ! این خاصیت عشق است تمام می شود و فرا موش می شود ! می میراند و زنده می شود دریک رو ح دیگر ! روزی می رسد که مرا نخواهی شناخت !وقتی که این تناسخ عشقی من را تمام کند ! نشانه های تمام شدن من را به خاطر داشته باش ! روزی کهچشمهای تو  غبار بگیرند من تمام می شوم ! وقتی که من را از جنس خنده هایمنشناسی و ازلهجه بوسه هایم به خاطر نیاوری من تمام میشوم ! روزی که به ضرب بوسه های یک در میان آرامم  نکنی من تمام میشوم ! آن روز من را نخواهی شناخت ! روزی که من تمام شوم و من دیگر ی زاده نشود...!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 23:37  توسط رایکا  | 

my Peat

یلدای خیال !!!!!!

 

با خیال سبز چشمات !!

روزا  رو به شب می دوزم !!

از هجوم خاطراتت !!

تو خودم دارم میسوزم !!!

من به جر ئت نگاهت !!

خودمو تا دل رسوندم !!

تو غریبگیه  موجا !!

دلو تا ساحل رسوندم !!

توی یلدای خیالت  !!

پر انتظار میشینم !!

می دونم شاید نیاد ش !!

وقتی که صبحو ببینم !!!

مثه حرفای همیشه !!

ساده و پر از امیدی !!!

من می گم چه خوش خیالی !!!

مگه تو فردا رو دیدی ؟!

خواب به خواب پی ت می گشتم !!

مثه ادرس نداشته !!

مثه اون دیووونه ای که !!

خودشو یه جا گذاشته !!!!!!

طفلکی یادش نمیاد !!

اخرین بار اون کجا بود !!

پاشو جای پات میذاره  !!

مطمئنه  ااوون یه راه بود !!!

مثه خاکستری غم !!

پرم از هجی اسمت !!

نذر هر شبم همینه !!!

عشق من بیاد به چشمت !!!!!!

وقتی تو اینجا نباشی !!

همه چیز شوره و شوره !!

غسل چشمام میشن اخر !

هر چی که اشکم میشوره !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:17  توسط رایکا  | 

آخرین توبه !


من از ثانیه های صامت می آیم .ازنبض لحظه های پریشان ! از سکوت ناگزیر یک
 
احساس ! از خانه نشینی یک رویای نیمه جان می آیم ! من از سکوت می آیم .من از
 
هبوط می آیم واز تو به های نافرجام ! از خواب سیبهای سرخ می آیم ! من از عطش
 
ثانیه ها می آیم از غربت خاطره ها می آیم ! از انکار معجزه عشق ! از کفر بی توبه
 
می آیم ! مثل مترسک عشق تو را میترسانم ! من از عمق یک خواهش مدفون ! ا ز
 
کوره راه بی طاقتی هایم می آیم ! من از خستگی هایم ! از دلشکستگی هایم ! از
 
زخمهای کهنه رها شده می آیم .از پاره های خاطره های پشیمانم می آیم .از شهر
 
سو خته آرزو هایم از خداحافظی های بی جر ئت از سلامهای خسته ! از جنگ
 
باخودم می آیم ! من از شوری اشکهایم از تلخی خاطرهایم ! من از خنده های کور
 
می آیم از قمار ثانیه هایم می آیم از حوالی اتفاق عشق می آیم ! از حوالی حضور
 
تو ! از صفحه های نانوشته دلتنگی هایم می ایم ! من از آخرین توبه می آیم ! از آخرین
 
 گناه می آیم ! من از دوباره تو می آِیم !!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:25  توسط رایکا  | 

خدانامه...

 

همه  متن تقدیم به بانی اندیشه های سبز !

من پر از فریاد خاموشم ! تهی تر از وزن سکوت حنجره های خاک خورده ! یک گوشه

قلبم برای ابد خالی از هر تعلقی می شود و می روم و می روم مثل یک سر گردان تا

انتهای سر گردانی! وزن اندیشه هایم را نمی توانم بیش از این تحمل کنم ! چشمهایم

 دوباره تر میشوند ! بی بهانه ! همه ترانه های نیمه را دفن می کنم میان بقچه سبز

دلم ! این آوای مسکوت مرا بی هویت تر میکند و خواستنی تر ! آرامتر می کند و

مصلحت اندیش تر ! دیگر نه محارب میشوم ! نه مفسد فی الارض ! کرایه غرور

دستمالی شده ام را نمی دانم از چه کسی بگیرم ! اجاره لبخندهای  سبز بی بهانه

ام را به هم بهانه هایم ! جای نفرینهایم را گم کرده ام ! چیز مثل یک انگل به من

چسبیده است ! هر چقدر طفره روم باز هم همان هستم ! مثل تحمیل یک هویت

جعلی ! آرزوهایم را با سلام وصلوات پیچیم وسط لبخند های سبزم و پیکش کردم به

مردی که آخرین خوانابه های قلبم را میشست ! حالا تنهای تنها خودم را یدک می

کشم ! سکوت ! و سکوت ! خیر گی من به در دیوار مثل این می ماند که هنوز در بهت

 ناباورانه ای رها شده ام ! تنهای تنها ! از آن روز هایی ست که  آرزو می کردم کاش

خدا یک دوست بود گاهی می آمد این پایین و کنارم می نشست ! سرم را روی شانه

 اش می گذاشتم و هق هق های دفن شده ام را بیرون می ریختم ! آرام میشدم !

کاش  می آمد این پایین و می نشستیم ویک دست شطرنج می زدیم و شام می

خوردیم و من می بردم اگر چه می دانستم او خدای من است ! کاش می آمد این

پایین و خنده هایم را بر می گردانند و غصه هایم را میبرد آن بالا و یک گوشه قلبم را

شکسته شکسته درمان می کرد ! کاش خدا این پایین بود بین دستهای ما می

نشستیم و مچ می انداختیم به من می گفت باشد تو بردی ومن می دانستم که او

برده است ! می دانستم که امروز را اگر تحمل کنم فردا روز بهتری است ! کاش

اشکهایم را می خرید پولش می دادم پای  قسطهای  عقب افتاده اندیشه های

سبزم! کاش خدا این پایین بود و مینشست پای یک میز با من ! موس توت فر نگی می

 خوردیم و ژله و کیک بعد می خواست آرزوهایم را بر آورده کند !من فقط تورا می

خواستم ! کاش می آمد ! فقط چند ثانیه پای خستگی هایم می نشست بعد غربت

لحظه هایم را باد می برد.

۲۳/خرداد/۸۸

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:15  توسط رایکا  | 

پاورقی!!

امروز را به خاطر بسپار ! روزی شبیه صفحات هدر رفته تقویم ! شبیه صفحه های نشانه دار برای انجام

کار های بزرگ !! روزی که هیچگاه از راه نخواهد رسید !! من در هزار توی آینه ها گم میشوم !!

مثل صفحه  سر گر می های بچه ها !صفحه مسیر مار پیچ هزار تو برای رسیدن به تو !

گم شده یک جاده فراموش در دست تعمیر میشوم !! از همانهایی که تا نیمه راه ساخته میشوند !!

فقط برای اینکه شروع شده باشند !! یک چین بزرگ به آینه بد هکارم !! اخمهایم را از ان پنهان می کنم

!! خط عمیق خندهام را پر می کنم !! از شمال غربی تا حوالی جنوب شرقی من زیر ضربدر احتیاط !!

خطر ریزش  تو گم میشود ! دو قدم مانده به تو در خلا رها میشوم !! چیزی مثل حضوری کور مال

در بی نهایت !! با همان عصای سپیدی که محکم روی خاطره هایم می کوبم شاید بتوانم  تو را ببینم

!! مثل یک کد نامفهموم شده ای برای قلبم !! با سه تاپ تاپ می شناسمت دو تا پشت هم و دیگری

با فاصله !! عجیب است این صدای شبیه سازی ذهنی توست !!وقتی که بد رنگ میشوی ! مثل چکش فرود می ایی یک گوشه دلم !! همه تاپ تاپ های پشت سر هم !! دیگر به وصله پینه های گاه گاهت عادت کرده ام !

موریانه ها مغزم را می خورند ! با چشمهای باز کابوس یک رویا میبینم ! کلمات روی دهانم سرمی

خورد و من تسلیم لغزش قلم در دستانم می شوم !! مثل یک روز بد قلق !! لحظه ها برای گذشتن از

پی هم تعارف می کنند !! دوساعت و نیم است که ساعت 12 است یا چیزی شبیه این ! اما طلسم

من نمی شکند !! من همه ارامشم را قمار می کنم برای لحظه ای هیجان !! زند گی غناثی هایش را

به من انداخته است !! در هیچ گوشه ای از ان کاملا جا نمی شوم ! یک قسمت از قلبم برای همیشه

بیرون از هر حریمی قرار می گیرد !!

امروز را به خاطر بسپار !! یکی از ان پاورقی های زند گی ! ریز و درهم !! مثل عطش نوشتن فقط یک

کلمه دیگر ! خواب الوده و مبهم ! خسته و تاریک ! ناقص و گنگ ! مثل روز های بی حوصله وا رفته !

وقتی که هرگز جمله ها به نقطه نمی رسند !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:34  توسط رایکا  | 

همین نزدیکی ها

  اینجا پرهای فرشته کز میدهند!


و فرشتگان هبوط کرده رانقره داغشان میکنند!!

پاداش اخرین همخوابگیی شان با شیطان


اینجا نان میدهند دندان نداده نان میدهند!

اب جیره میبندندو هوا ی پاکتی میفروشند!

اینجا نقش مرا به تو میدهند!


تو عاشق من میشوی و من باز  به جای تو می میرم


اینجا


ستاره میفروشند به شازده کوچولوها!

اینجافقط ادمهای چوبی راست میگویند و


پری های قصه هر روز بهانه ای میاورند تا ادم شدنمان را به تعویق
بیاندازنذ

اینجا خدا میکارندو شیطان درومیکنند!!!!!!!!!

واسمان پر ستاره جایزه میدهند با یک حوری زمینی پاداش نیک اندیشیتان!


اینجا خدا هم گریه میکند!پای سجاده خداییش !

انگار هنوز امیدواراست گوش کن !!!!هنوز میگوید!!!


فتبارک الله احسن الخالقین!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:18  توسط رایکا  | 

خواب من

خواب افتابی ام تعبیر شد !! برفهای دلم بالاخره اب شدند !! اینه ها را می پایم !! می دانی هنوز سفید

برفی قلب منی !! زیباترین در دل من !! همه روز ها یم مال توست !! حتی اگر جمعه هایم را گم کرده

باشم !! به چشم تو که میرسم طلسم خوابم میشکند !! افتابی در دست منی !! و ستاره می دوزی به

 قلبم !! می دانی هر شب چشمهایت را دوره می کنم !!! مثل شاگرد اولها زیر حر فهای مهمش خط

میکشم !!! نگاهت  را حفظ شده ام !! جر یمه هایم را هم نوشته ام !!  تا انجایی که می گفتی میروم !!

رابلد شدم !! اما نبود نت را یاد نمی گیرم !! از زیر بار لحظه هایم در می روم بی تو !!! تو که هستی

ثا نیه ایم کم می ایند برای یک دل سیر دیدنت !! از لحظه های نرسیده وام می گیرم ! بعد زیر بهره

سنگین نبو د نت له میشوم !!! نترس هنوز انقدر از عشقت سر مایه عاطفی برایم مانده که کسی

نتواند  قلبم را جلب کند !! باید قوی باشم حتی اگر بمیرم بد هی ام را با لحظه های نبو دنت صاف می

کنم !! بالاخره رویشان را کم می کنم !! برای چشمهایم یک قاب نو خریده ام !! سیاهی هایش رابیشتر

کرده ام !! آنجا خوانده ام !! چشمان سیاه در همه روایات عاطفی مستند !! خاطره انگیز ترند !!! هر چند

که من همیشه  تورا با  ان چشمان روشن زیبایت !! به خاطر همه مهر بانی هایت ستوده ام !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:37  توسط رایکا  | 

من واره های خاموش!!

کنار می زنم خودم را...از این همه ازدحام درونم به تنگ آمده ام...


به دنبال جایی دنج می گردم...لم دادن روی بستر آرزوهایم...


در کنار نوشیدن یک لیوان آرامش خنک...می دوم روی این


حضور نا هماهنگم...از این بیراهه ها که رها شوم...


شاید در اعماق اندیشه هایم جایی بی همهمه بیابم...

 

کفش هایم را به پا نکرده ام...زمین ذهنم در گرمایی عجیب


می سوزد...چونان که پاهایم تاب قدم برداشتن ندارند...


می دوم...ولی یادم می رود وقتی که می دوم از لمس لحظه


های دور و بر غافل می شوم...

 

می خواهم کمی اوج بگیرم از این زمین طاقت فرسا...


نردبان بلد پروازی هایم را تکیه می دهم به دیوار افکارم...آه...


چه کهنه و پوسیده شده...کرم های خستگی دمار از توانش


درآورده اند...می ترسم...خب...تکیه گاه انگیزهایت که نا امن


می شود...دلت می لرزد از افتادن...آرام آرام می روم بالا...از


هول شکستن و فروریختنم زیاد اوج نمی گیرم...خیلی وقت


است جسارت هایم را قورت می دهم در گلوی بی خیالی


هایم...دچار عذاب وجدان هم که می شوم دو تا قرص خواب


می اندازم بالا...و دیگر...

 

نگاهی می اندازم به دور و بر...آسمان حوالی روزگارم چندگاهی


است که آبی نیست...ابرها،ابرهایی نازنین نیستند...سر در گم


و فراری از زیبا شدن...پر از جاهایی خالی...پر از انگیزه در هم


شکستن...

 

آه...دیدن سرگردانی لحظه هایم آزارم می دهد...می آیم


پایین...گوشه ای دراز می کشم...پا روی پای اندیشه هایم می


اندازم...دور و برم را نظاره می کنم...پر از خط خطی های بی


محتوا شده ام...از فلسفه این همه خط های نا هماهنگ سر در


نمی آورم...مثل میله های قفس دور خودم تنیده ام...و مدام


تکرارها را آواز می خوانم...سرخط که می رسم دست و پایم را


گم می کنم و دنبال اندیشه هایم می گردم...درهمم...پر از


مسیرهای کوتاه و بی جاذبه شده ام...

 

می روم که دوشی بگیرم زیر باران انگیزه هایم...اما خنکایی


احساس نمی کنم...لباس های افکارم بوی نم گرفته اند...زمان


زیادی است که لباس تازه ای برایش نخریده ام...راستش از


سرمایه های دلم پشیزی برایم نمانده...می ترسم...می ترسم


با این آشفتگی های گاه به گاه اعتبار حضورم،خریداری نداشته


باشد...

 

مثل آینه های لک افتاده شده ام...همیشه از جذابیت خودم


می کاهم...

 

وااااااااای...


این روزها باز روزهایی اند که دوان دوان پی تکه ای گم شده ام


هستم...هنوز نمیابم که چرا هرازگاهی باید نشانی خودم را از


رهگذران جاده ها بپرسم...هرازگاهی بی نشانه می شوم...


و یا شاید از نشانه های خودم سردرنمی آوردم...

 

مدام روی ذهنم می کوبم...خودآزاری آغاز میکنم...سپیده دم با


آمدن خورشید،لذت هایم را جا می گزارم...شب انگار دوست


داشتننی تر است و همدمی شیرین تر...

 

آری...روزها،روزهای من نیستند...ذهن بیمارم زیر فشار این


لحظه های بی امان دارند له می شوند...از این همه نابسامانی


های خودم به تنگ آمده ام...چه می خواهم از جان این


دنیا...گذشتن از شاهراه های آسمان هم برایم سرخوشی


ندارد...هدیه گرفتم لحظه هایی شگفت انگیز هم مرا به آنجا که


باید نمی رساند...انگار غذای نارضایتی خورده ام که مدام به


پر و پای خودم می پیچم...مدام گله دارم از این...از این...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:18  توسط رایکا  | 

قصه دلم

ضعیف بود و کوچک بود و نا امید

و بار مسئولیتی به دوش می کشید

که سنگین بود و بزرگ بود و کمر شکن.

گاهی مومن بود و خدا را بندگی می کرد و نجیب می ماند

و گاهی سخاوت داشت و مردم دار بود و به سادگی رفتار می کرد

و گاهی همه باورها را به تناقض می کشاند.

کاش آدم بود و آدم وار زندگی می کرد.

اما برای آدم بودن نقص داشت

چون فقط احساس بود.

و با احساسات قوی بود و عظیم بود و استوار.

گاهی پر از آه و ناله و ناشکیبایی

و گاهی پر از شادی و خنده و یقین

و بی پروا بود و سالم بود و پایبند.

و چقدر لطیف بود.

که با نگاهی می لرزید

و گاهی زمخت بود

و مدام ناسازگار.

و افسوس که غریب بود

و غریبانه زندگی می کرد.

و بی تردید در سرزمین وجدان او خدا بود.

این قصه دلم بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:3  توسط رایکا  | 

خیال تو و حس من...

با خیالت چنان می امیزم


که تو با حس من بیامیزی


و خیالم که در تو اویزد


دست در گردنش بیاویزی


شعری انگونه نغزمی خوانیم


که به رقص عظیم بر خیزی


و به رقصی که با توخواهم کرد


تار و پود مرا بر انگیزی


ای که با یک نگاه دریا را


در دل دشت تشنه میریزی


با تو من عاشقانه خواهم زیست


با خیالی به این دل انگیزی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:14  توسط رایکا  | 

یک عاشقانه پاییزی

 

سکوت  لحظه های پر حسرت ادمهاست !


وقتی که چشمها پر ده آخر بی کلام را بازی میکنند 


نگاههای خیره به خاطرات تا انتهای خواستن  عشق را می کاوند !


از تطهیر چشمها که میایی همه حسابهای عشقهای


برگشت خورده ات  صاف میشود !


بی هوای موجودی قلبت عشق که می کشی به ضمانت چشمان


رویا زده او گریز می زنی ! این ابتدای خواستن است


رویای دائم یک حسرت پنهانی !


 تردید لحظه های کور می زاید !!


خواب آخر چشمهای بارانی آشفته کابوس نارس یک اتفاق ناتمام


می شوند . نگاههای خیره حوالی حادثه همیشگی عشق را می پاید!


 ناخوانده مهمان دل!  حسرت زده شنیدن حرفهای لحظه اخر میشود !


جیره یکشنبه های عشق گریز و سه شنبه های عشق پذیر من !


جمعه های آفتابی ام همه  سهم من از یک رویا ست !


آرام من!!چشمهای یک عاشق با نگاه کردن تمام نمیشوند !


هزار بخشی همیشه خواندنی باقی می مانند !


رویا های ناکام به کاهدان می زنند


وقتی که تا ابد یک قلب سرودنی باشی .


و خدا پشت پلکهای عاشق بیدارست تا سپیده امید دمیده شود

 

یادت هست ؟! من برایت یک سبد رویای تازه چیدم و تو انهارا وسط


زمین و هوا رها کردی !


من هنوز در جستجوی رویاهای معلق شبانه ام هستم !


من با چشمهای بسته عشق را دوره می کردم زیر همه


نا گفتنی های چشمهایت خط می کشیدم !


آن جریمه های پاره پاره پر حسرت!


 ان هجی های بی صدا از عشق و ضمیمه های چند برگی به


رد چشمهای نگران تو یادت هست ؟!


اولین پرگ پاییز سر می خورد !


پاییز فصل هرس رویاهای نارس است !


فصل نمادهای زرد تنهایی !


فصل چشمهای قسم خورده همیشه منتظر !

 

پاییز فصل میل تکرار یک گناه  نابخشودنی ست !


فصل رگبار های هراس انگیز یک نگاه تازه ست!!


فصل سمفونی مرده های فراموش شده است !


فصل ناله های یک رویای نیمه جان است !!


فصل توبه ی بی فرجام از عشق است !!


فصل قسم خوردن های بی هوا !


فصل تنهایی های گاه و بی گاه !


 فصل یورش به قلب خاطره هاست !!


پاییز فصل تکرار همیشگی یک خواستن  است !!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:2  توسط رایکا  | 

ناسازگاری با قلب من...

گاهی زمانی فرا می رسد که ترس تمامی آرواره های افکار مرا می جود...

 

و اضطراب پا به پای نگاه خسته ام،

 

بروی تمام ثانیه ها می نشیند...

 

گاهی،

 

نفس دلم به یک بهانه بند می شود...

 

و دیواره ذهن من در انتظار یک اشاره برای فرو ریختن است...

 

و این همه،

 

از برای این است که تو هراز گاهی با قلب کوچکم سرناسازگاری می گذاری...

 

نمی دانم...باور کن هنوز نمی دانم...

 

این احساس ریشه دوانده در وجودم به چه پایانی خواهد انجامید...

 

و چرا من مشتاقانه سوی لحظه لحظه این حس تازه می شتابم...

 

و تو،

 

تو که لمس بودنت تمام دغدغه زندگیم شده...

 

تو که چشیدن حس صدایت آرزوی روز و شبم گشته...

 

آری...

 

با توام،ای عشق همیشه

 

که روزگارم را به یغما برده ای...

 

مرا به دنبال خودت آواره کدامین دیار می کنی...

 

می ترسم...

 

باور کن می ترسم...

 

از تجربه کردن ویرانی ام می ترسم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:58  توسط رایکا  | 

خداحافظ عشق رویایی من!!!

مرزی میان خاطره هایت و رویاهایم کشیده ام!

 

دگرنمی گزارم از این خط به بیرون گریز بزنی!!!

 

تو را از دست رویاهایم بیرون کشیده ام!!!امان از روزگار خیالاتم بریده ای!!!

 

خسته ام!!!از ادعاهای دروغ دوست نداشتنت!!!

 

تصمیم گرفته ام تمام احساس های فروخورده ام را دورهم جمع کنم

 

 تا به مناسبت خانه تکانی یادت از دلم محفلی به پا کنم!!!

 

تمام احساس های که به احترام تو در نطفه خفه کردم!!!

 

می دانم به دنبال بهانه می گردم برای نوشتن از تو!!!

 

اما این آخرین بهانه را از من دریغ نکن!!!

 

پر از ولوله می شوم!!!آشوب در من گه گداری سرکی می کشد!!!

می خواهم این آخرین بزم مان نیزآبرومندانه به پا شود!!!

 

خودم به تنهایی تدارک تمام دیوانه بازی هایمان را دیده ام!!!

 

تمامی تسخیرشدن دراوج نامهربانی هایت!!!

 

می خواهم موسیقی را این بار با سرانگشتان شیفتگی تو بنوازم!!!

 

پابه پای من باش!!!

 

می خواهم پذیرای هجوم عقده های دلسپردگی ات شوم!!!

 

رقصیدن این بار ممنوع!!!

 

تنها می خواهم کلاف های درهم پیچیده حسرت هایم را با رمز نگاهت باز کنم!!!

 

وااااااااااای!!!باز توهم زده شده ام!!!بگذار کمی آب بپاشم بروی اندیشه هایم...

 

.

 

.

 

.

 

.

 

گمان می کنم بخواهم یک بار دیگرشروع من و تو را تداعی کنم:

 

یک روز بارانی!!!پشت پنجره اتاق من!!!

 

میان خاطره هایت نشسته ام!!!نمی توانم پازل چهره ات را درست بچینم!!!

 

مثل همیشه به چشمانت که می رسم،همه چیز را درهم می بینم!!!

 

دست می کشم بروی تکه های حضور تو!

 

تنها چیزی که از این عشق ویران شده هرازگاهی

 

احساس های خفته ام را قلقلک می دهد!!!

می خواهم پرونده عاشقی مان را مهرو موم کنم

 

و بگذارم در بایگانی قلبم خاک بخورد!!!هنوز نمی دانم!!!

 

مثل همیشه تردید سربه سرم می گذارد!!!

 

شاید گاهی بخواهم به هوای خاطره هایت پرونده های مختومه را

 

دوباره به جریان بیاندازم!!!نمی دانم!!!هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست!!!

 

همه چیز را در این مثنوی چند ساله ثبت کرده ام!!!

 

ذره ذره لحظه های تجربه با تو!لمس نگاه شرربار تو!

 

تمام اعترافات ناگفته تو!!!

 

راستش می خواهم مدرک برای اثبات خاطره هایی را که تنها از آن توست داشته باشم!!!

 

پوشه پرونده ام را صورتی سفارش داده ام!

 

همان رنگی که به چشمانت لذت می دهد!بگذار ببینم...

 

چیزی کم نگذاشته باشم!!!تمام تعلقاتت را که جمع کرده ام!!!

 

تمام حسرت هایت را هم گذاشته ام در بقچه ناکامی هایم تا

 

 ضمیمه پرونده ات کنم!!!

 

عکس هایت را از توی قاب دلم برداشته ام!!!

 

فقط یادت باشد!تصویر نگاه هایم را زیرکانه دزدیدی!!!

 

اشکال ندارد!بگذار نگاه من همچنان درآن غروب های جمعه،

 

از سروکول بی کسی هایت بالا برود!!!

 

این یادگاری من برای تو!حتی بعد از نبودنم!!!

 

دگر به صفحه های آخر تجربه تو نزدیک می شوم!!!

 

می خواهم پرونده ات را ببندم،نازنین!!!بگذار دگر حاشیه نروم!!!

 

نقطه سر خط.

 

دگر لحظه هایم را بدون تو آغاز می کنم!!!

 

می خواهم ببینم نبودن تو در ثانیه های بودن من چه طعمی می دهد!!!

 

شاید دگر نبودنت را هم مزه مزه نکنم!یکسر تو را در گلوی افکارم می بلعم

 

و می فرستم به اعماق فراموشی ذهنم!!!

خداحافظ عشق رویایی من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:10  توسط رایکا  | 

برای مادرم...

قلمم توانی برای نوشتن نداشت...اما در تنگنا قرار دادمش...

 

کلمه ها را جلوی پایش ریختم...به بازی نشستم با اندیشه های کم توانم...

 

روز توست و من می بایست واژه ها را به هنرنمایی وامی داشتم...

 

اگرچه نمی توان با این کلمه ها وصفی از تو گفت...

 

اگرچه وسعت تو را در هیچ ذهن و اندیشه ای نمی توان گنجاند...

 

مهربانی های تو را با هیچ جمله ای نمی توان تشبیه کرد...

 

نگاه تو را با هیچ رنگی نمی توان بروی کاغذ ریخت...

 

عظمتت را با هیچ خطی نمی توان به اوج وصل کرد...آری...

 

شکو ه چشمان تو به هیچ دریایی مثال زدنی نیست...

 

سخاوت دستان تو در اندازه وسعت هیچ آسمانی نیست...

 

تو را چگونه بنامم؟؟؟با کدام واژه به استقبال ازخود گذشتن هایت بیایم...

 

با عطر کدام گل از کنار تو بگذرم که به زیبایی ات لطمه نخورد...

 

راستی صلابت بی غایت تو را با کدام کوهستان ها می توان معاوضه کرد؟

 

در پناه کدام احساس می توان با تو از دوست داشتن گفت...

 

ارزش تو را با کدام معیار و میزانی می توان سنجید؟

 

روز،روز توست...اما روز برای تو کم است...باید تمام روزها و ثانیه ها

 

ستایشت کرد...باید تمام لحظه ها را جلوی قدمت قربانی نمود...

 

باید تنها به احترام حضورت روز و شب دست به دامان دعا شد...

 

باید دخیل بست به معجزه کلامت...

 

خود تو بگو با کدام مهتاب و ستاره شب هایت را نورانی کنم؟؟؟

 

تو که تمام روشنی ها نوری به شعاع تو دارند...

 

با کدام گل و سبزه دنیایت را زیباتر کنم ؟

 

تو که تمام زیبایی ها به دور شمع تو می گردند...

 

کدام شعر را در مدح تو بنوازم که لایق نام تو باشد؟

 

تو که تمام شعرهای جهان در برابرت عاجزاند از خود نمایی...

 

آه...میان واژه ها سرگردانم...مدام خودم را دورمی زنم...

 

نمی توانم تورا به تصویر بکشم...

 

خودت خوب می دانی که آنچنان قدرت ندارم که با این افکار پریشان

 

 در برابر تو عرض اندام کنم...

 

براستی که هیچ کلمه ای به اندازه نامت برازنده تو نیست مادر...

 

هیچ چیز نخواهم داشت که به پای تو بریزم...

 

در برابر تو که دنیایم بخشیدی...در برابر تو که تمامم به تو مدیون است...

 

می دانم که تنها با یک نگاهت خواهی گذشت

 

از این همه کوچک بودن هایم...

 

روزت مبارک مادر قشنگم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:57  توسط رایکا  | 

به خاطر خواهمت سپرد...

به یک خاطره متوسل شده ام،برای به یادآوردنت!!!

اما راستش زیر و بم همین خاطره پراست از گرد و غبار فراموشی!!!

ذهنم را در تنگنا قرار می دهم!!!

لحظه ها را کنار هم می چینم!!!

اما به تکه آخر که می رسم،همه چیز را گم می کنم!!!

در این حادثه،یک لحظه پیدا نیست!!!

به گمانم آن لحظه،پیوستن نگاه تو به پیچ و خم های چشمان بی تاب من باشد!!!

آری!!!نمی توانم آن لحظه را بسازم!!!مبهم است و درهم!!!انگار که روح نداشته باشد!!!

یک تکه بی جان درشور و شوق احساس من!!!

در تابلوی خیالم،کمی نگاهت را جا به جا می کنم!!!انگار سر جای خودش نیست!!!

می خواهم وانمود کنم که نگاهت به من چشم دوخته!!!اما نمی شود!!!

مصنوعی می شود!!!

یک خوش باوری محض است گمان اینکه مقصد تمامی نگاه های تو

وجود پریشان من است!!!

می دانی!تازگی ها رفتنت انگار تکراری شده باشد!!!دگر حتی اشک هم نمی ریزم!!!

فقط سربه سرافکارم می گزارم وسربه سر احساس های ناشناخته ای که وقتی

 می روی سر به طغیان می گذارد!!!

لحظه هایم را به ساعت توی اتاق قرض داده ام!!!

انگار که داشتنش بی انگیزگی می آورد!!!

انگار وقتی می شمارمش دنبال تو می گردم!!!و وای به روزگارم اگر نیابمت!!!

آنطور است که انگار نباشی و باشی!!!

ذهنم به خنکای یک سطل تهی از احساس نیاز دارد!!!

و یا شاید شیرجه در دریای بی خیالی هایت!!!

فکربه حراج گذاشتن خاطره هایت،دوباره وسوسه ام کرده!!!

می دانی،به هزینه تک تک شان برای ره سپردن به دیارفراموشی هایت محتاجم!!!

یا چطوراست،خاطره هایت را دردفتریادبودهایم جا دهم!!!شاید درسالهایی دور،

اعتبار این خاطره ها روزی به کارم بیاید!!!

اصلا بگذاراعتراف کنم،هنوزته دلم ازبه خاطره سپردنت،هراس دارم!!!

به در دیوارعمارت قلبم بوی تو پاشیده ام!!!

تداعی لحظه های با تو بودن،هنوز مرا به اوج آرامش می رساند!!!آری!!!

ازخاطره شدنت می ترسم!!!هنوز وقتی لبخند هایت را مزه مزه می کنم،

طعم لذتی غریب را می چشم!!!

بی شک بی بهانه ترین احساس را بر من ارزانی کردی!!!

به بی تردید ترین عشق وادارم کردی!!!

نمی دانم!!!شاید تصمیمم عوض شود!!!

به گمانم دوست داشته باشم عشق بازی هایت را ابدی کنم!!!

به فقر احساس های عاشقانه ام می ارزد!!!

گوش کن!!!ترانه ای بخوان!!!می خواهم تو را با صدایت ترسیم کنم!!!

می خواهم بروی بوم نقاشی ذهنم تصویری از تو به یادگار قلم بزنم!!!

با تمام زیبایی هایت!!!با تمام حرف های نگفته ات!!!با تمام اعتراف های جسورانه ات!!!

به یقین عشق را هم در فراسوی نگاه تو نقاشی خواهم کرد!!!

آری!!!

بگذار چهره ات را از دست لحظه ها بیرون بکشم

و حک کنم بر سردرویرانه های دلدادگی هایم!!!

یادت بازیچه ی این ثانیه ها که بشود به خودم و لحظه های نابمان شک خواهم کرد!!!

بگذار همیشه احساسی خفته بمانی،اما در طلب یاغی شدن!!!

می خواهم امشب به احترام حضور تو در جریان زندگی ام

قشنگ ترین موسیقی شب هایم را بنوازم!!!

آری می خواهم تو را با شکوه هرچه تمام ترمهمان گنجینه دل سپردگی ام کنم!!!

دگر اطمینان دارم،که به هیچ بهایی به دست فراموشی نخواهمت سپرد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:51  توسط رایکا  | 

سردرگمی های من..!!

به عمد تکه های اندیشه هایم را جابه جا می کردم تا به دنبال خودم بگردم!!!

 

یک سرگردانی لذت بخش بود وقتی بروی تمامی دیواره های افکارم آگهی گمشدنم

 

 را به چشم می دیدم!!!من درون خودم به دنبال تناقضات هست بودنم می گشتم!!!

 

به دنبال اینکه کلاف های از هم گسسته ذهنم را به هم قلاب کنم!!!

 

به سر خط اندیشه هایم که می رسیدم،واژه ها را عاصی شده می دیدم!!!

 

افسارگسیخته و شرور!!!

 

خودم را خوب می شناختم،اما در شگفتم از اینکه در بازسازی چهره درونم،بسیار

 

درمانده می شدم!!!لحظاتی خودم را پاشیده میدیدم بروی صحنه بودنم!!!همچو دیوانه

 

ها در محدودیت خودم می دویدم وآنزمان که سخت به بن بست های ذهنم برمی

 

خوردم،برای شتافتن حریص تر می شدم!!!

 

من واداده بودم!!!همچو آن لحظه که بی مهر می شد و من هرچه می گشتم نشان از

 

زندگی نمی دیدم!!!

 

بروی خودم گام برمی داشتم!!!واااای...نمی دانم خودم را به کجاها برده بودم که

 

هرچه فریاد می زدم،صدایم به گوشم نمی رسید!!!هرچقدر می رفتم،به سرحدات

 

بودنم نمی رسیدم!!!

 

کنار خودم نشستم!!!دستی کشیدم بروی موهای افکارم...آه،چه پریشان و بیمار

 

بودم!!!چقدر سوت و کور!!!به مانند آن شهرهای غارت زده می مانستم!!!تهی از آثار

 

حیات!!!

 

می خواستم بسازم اما نمی دانم چرا جز ویرانه برجای نمی گذاشتم!!!قلم افکارم

 

سست و بی رمق بود!!!بی توان و فرساینده!!!

 

تا اینکه بعد روزها...بعد اینکه بارها و بارها ابتدا تا انتهای وسعتم را طی کردم...به

 

ناگاه ایستادم!!!برای لحظه ای در خودم ساکن ماندم...خاموش...حجم صداهایی که

 

برتن خسته ام آوار شد مرا تا آنسوی افق های بودنم به مشاهده برد!!!

 

اندیشه ها همچو نسیمی بر کویر تنم باریدن گرفت...

 

و در آن هنگامه بود که یافتم،برای پیش بردن،همیشه نباید رفت!!!گاهی باید ایستاد

 

ونگریست،به آنچه که تو را دربرگرفته!!!یافتم،گاهی برای نو شدن باید کهنگی ها را

 

دریافت!!!همیشه شتافتن،دویدن...تورا نزدیک تر نخواهد کرد!!!گاهی باید به آهسته

 

رفتن ها احترام گذاشت!!!

 

یافتم،همیشه نباید با مشکلات جنگید!!!گاهی باید آن را هضم کرد!!!چشید!!!مزه مزه

 

کردم!!!

 

آری...گاهی باید چشم بست و ندید!!!گاهی باید خسته شد ونشست!!!گاهی باید

 

گریست!!!گاهی باید از پیروزی ها ترسید!!!گاهی باید از تشنه بودن لذت برد!!!

 

یافتم،گاهی پرواز راه رسیدن به اوج نیست!!!زمانی هایی بال شکسته می بایدت!!!

 

و این هاست تمامی مفهوم زندگی!!!و من یافتم آنچنان بزیم که در هر گذری به

 

شیرینی احساس شوم!!!حتی گاهی با نبودن هایم!!!

 

آری...همیشه در عرصه بودن نشان قدرت نیست!!!

 

زمانی نبودن لازم است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:21  توسط رایکا  | 

همچنان در راه...!!!

ابر در راهی که می پوید

 

از سرعت و پویه و چرخشش بی خبر است.

 

آنچه مهم است انگیزه رفتن است...رفتن و رفتن و رفتن.

 

اما آسمان،نقش و نگارهای ناپیدا و دلیل رفتن ابرها را می داند.

 

و تو نیز خواهی دانست

 

آنگاه که چنان فراروی که فراسوی افق ها را بتوانی دید.

 

از کتاب اوهام...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:22  توسط رایکا  | 

بر عاشقی که دل به امید تو بسته است عمر دوباره باش...

به این فکر می کردم ما چقدر خودخواهیم...همیشه...در همه حال...حتی در دوست

 

داشتن هایمان...همیشه خودمان در صدر قرار داریم...

 

به گمانم شاید همیشه نتوانیم با کسی که دوستش داریم زندگی خوبی داشته

 

باشیم...اما به این فکر کنیم می توانیم با کسی که دوستمان می دارد نیز زندگی

 

جاوانه بسازیم...اگر فقط ببینیم...

 

اما ما هیچوقت حاضر نیستیم به حرف کسی که به ما عشق می ورزد گوش

 

بسپاریم...ببینیم...

 

واقعا تا به حال به این فکر کرده ای که می توانی با کسی که دوستت می دارد و تو

 

ساده از کنارش می گذری به آنچه در طلبش هستی برسی!!!

 

ما بسیار کم لطفیم...و برای احساس دیگران کمترین ارزش را قائلیم...امروز دلم برای

 

همه آنها که دل می سپارند سوخت...اگرچه شاید آنها احساسی بی نظیر را تجربه

 

میکنند...اما همیشه عشقی یک طرفه همچون آوار فرو می ریزد...

 

دوست دارم اینبار ببینم...دوست داشت ها را نه فقط در خودم و آنکس که دوست می

 

دارم...حتی در آنها که نمی دیدمشان...قشنگی این تجربه دیدن شاید به مراتب

 

جاودانه تر باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:20  توسط رایکا  | 

من و دیوانگی هایم...!!!

نمی توانم اندیشه هایم را درست بچینم...باز چنگ می زنم به کلمات...باز التماس

 

 جاری می شود در من برای نوشتن...و باز این منم که خودم را نمی یابم...

 

گلوی افکارم از فرط تشنگی تاول زده...به جای آب جرعه ای به من عطش بیشتر بده

 

 تا بی سروسامان تر از همیشه پی یافتن محبوب تن به جاده ها بسپارم...

 

قدم می زنم بروی اندیشه هایم...صدای نا هماهنگ خش خش برگ های پوسیده ی

 

 افکارم آزار می دهد ذهن مرا...باید بدوم...چشمه ای زلال می خوام برای صیقل دادن

 

به این پریشانی های بیهوده روزگار دلم...بدون نفس می دوم...تا چشم کار می کند

 

درختان سر به فلک کشیده آرزوهای منند که فرصت لمس شگفتی زیبایی آنسوی

 

رویاهایم را از چشمانم دریغ می کنند...بدون نفس می دوم...باید چشمه ای

 

باشد...یادم میاید بار پیش که در خودم سیر می کردم صدای زمزمه های آرام جویباری

 

را شنیده بودم...تکانی شدید می خورم...می ایستم و درد باز آغاز می شود...دریچه

 

های ذهنم تنگ می شود...آنچنان که نمی توانم وسیع بیاندیشم...دراز می

 

کشم...حتی نمی توانم آسمانم را ببینم...چقدر تاریک است...می ترسم...

...

..

.

 

ناگاه لبخندی بر من جاری می شود...هنوز روزنه های لابه لای برگ های درختان سر

 

به آسمان کشیده،انوار آفتاب را بر من می تاباند...دست می کشم بروی خودم...وتن

 

می سپارم به موسیقی تنهایی هایم...گم می شوم در صدا...تمام فضا در من جمع

 

می شود...دلتنگی بالا می آورم...و باز می ترسم...صدا می شکند درمن...تنم فریاد

 

می کشد...و درد بی رحمانه تر تازیانه می زند...توان در رگ هایم خشکیده...دستانم

 

را می گیرم...افکارم سست و بیرمق،تاب تحملم را ندارد...بغضم را خفه می کنم....و

 

باز می دوم...می دوم...فضا بر من آوار می شود...له می شوم...می نشینم...برگ ها

 

را کنار می زنم...

 

وااااااااااای...موریانه های آشفتگی تمام ذهن مرا جویده اند...می شکنم...بغضم را

 

پرواز می دهم و حجم صدایم درختان را می لرزاند...فریاد می کشم به وسعت تمامی

 

فروخورده های احساسم...و جاری می شوم در اشک های پرازحسرت

 

خواسته هایم...دست نوازشی صورتم را مهمان می کند...و من لمس می کنم در این

 

بحبوحه دردناک حضور تو را...دست هایم را می گشایم...می خواهم نوری به شعاع تو

 

لبریزم کند...و خیس شوم زیر باران نگاه هایت...بوی نزدیکی تو می آید.... این فشار

 

بی امان که چشمانم به جست و جوی تو آغاز کرده  هر لحظه بی تاب ترم می

 

کند...بروی پنجه های توانم اوج می گیرم و می نوازم آهنگی با درد بی امان

 

سرخوشی هایم...پاهایم را بروی گلایه های ذهن حزینم می کوبم...و رقصی می وزد

 

در لا به لای اندیشه های نم گرفته ام...و نوری که از جسم خاک گرفته ام به بیرون

 

می جهد...بروی تنم صدای آب لمس می کنم و چشمه ای که روان شده بسوی

 

کهنگی های ذهن آشفته ام...

 

آه...یافتم...این جویبار در درون من می جوشد و من تمام پیچ و خم ها را حریصانه در

 

پی اش دویدم...چقدر به من نزدیک بود و من در تقلا برای دور شدن از آن...

 

آغوش می گشایم...می خواهم لحظه لحظه با عشق درآمیزم...وبه تجربه ویرانی از

 

سرسپردگی برسم...سکوت چادر می کشد بروی ثانیه ها...و این کلمات است که در

 

ذهن من سر به شورش می گذارد...لذت شگفتی است غرق شدن در اقیانوس الهام

 

های دلدادگی هایت...و کسی عاشق تر از تو نمی یابم برای پناه دادن به واژه های

 

عصیان شده اندیشه هایم... ذره ذره نیاز می شوم...جاری شو در من ای عشق

 

همیشه...تا ظهور کنم درامتداد جریان زندگی...

 

خسته می شوم...در بساط دلم به دنبال خواب می گردم...نیست...مثل همیشه کم

 

می آورم...

 

آهسته گام برمی دارم...چه معرکه ایست این دنیای ناشناخته...پر از مسیرهای

 

نیامده...راه های نرفته...

 

به اندازه ی تمامی لحظه های آمده و نیامده شیفته سیر کردن در رمز و رازهای این

 

ذهن پرآشوبم...ازهربار تجربه کردن خودم به بی تجربگی رسیده ام...هنوزپدیده های

 

بسیار برای کشف کردن دارم...

 

محبوبم!!!

 

برای رسیدن به تو زمان بسیار می خواهم...چرا که تا از خودم نگذرم به تو نخواهم

 

رسید...مرا در برابر من عریان کن تا آینه ای شوم برای لذت بردن از زیبایی های

 

حضورت...و غرق شدن در وابستگی تمام به تو برای رها شدن از وابستگی به

 

خواهش های ذهن بیمارم...مرا در آغوش بگیر...و بگذاردر پناه تو به تو برسم...نگاهی

 

پر از عشق مرا ارزانی کن برای آرامش بخشیدن به تمام کسانی که در من ساکنند و

 

آنها که جدا از من می زیند...و قدرتی عظیم برای درهم شکستن تمام عادت های نا

 

مانوس...وقلبی پرتوان برای گذشتن ازهرچه تشنه اش هستم...و وجودی که به یک

 

لحظه سکون آرام نگیرد...ببخشد و ببالد و اوج بگیرد...ببخشد و ببالد واوج بگیرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:18  توسط رایکا  | 

من و خودم!!!

می خواهم بنویسم...اما به کلمات محتاج شده ام...انگار دستی گلوی افکارم را

 

 گرفته باشد و راه نفس بر آن بندد...دنبال کلمات می گردم...گم شده اند...

 

هرجا که پا می گذارم جلوی اندیشه هایم یک دوراهی می بینم...

 

درماندگی دمار از لحظه های ذهنم درآورده...

 

دستی بروی این ناهماهنگی های بی انتها که از در و دیوار نوشته هایم

 

بالا می رود،بکش...مستاصل شده ام برای بیان زمزمه های قلب بی قرارم...

 

کجایی پس؟نمی یابت در این آشفته بازار روزگارم...

 

نیاز به جادوی حضورتو دارم...برای اوج گرفتن در آسمان خیالاتم...

 

کفش هایم را کنده ام...می خواهم تمام پیچ و خم های بی تابی هایم را

 

 لمس کنم...می خواهم راه بروم،بروی جاده های بی انتهای دلواپسی هایم...

 

می خواهم با خودم تنها باشم...فقط با قدرت حضورت به من توان بده

 

 تا از پیش رفتن خسته نشوم...می خواهم تنها باشم...من باشم و

 

خودم...چند گاهی است که در خودم سیر نکرده ام...

 

کفش هایم را کنده ام...می خواهم پا بگذارم بروی هرچه ناشناخته است

 

 در این وجود پرهیاهو...سراسرپرازهجوم سوال ام!!!

 

تا به حال ازبودن خودت متحیر شده ای؟؟؟

 

تا به حال به حرف های خودت گوش کرده ای؟؟؟

 

تا به حال آنچه را که می گویی،شنیده ای؟؟؟

 

تا به حال شده از بودن خودت بترسی؟؟؟

دراین بی انتهایی محض تا به حال جایی را یافته ای که اطمینان کنی،

 

از آن توست؟؟؟جاده ای که فقط برای عبور توست؟؟؟

 

تا به حال بین بودن و نبودن،بوده ای؟؟؟

 

تا به حال شده پیش رفتن برایت غیر ممکن ترین کار دنیا شود؟؟؟

 

تا به حال دست هایت را گرفته ای؟؟؟با اندیشه هایت بازی کرده ای؟؟؟

 

تا به حال به مهمانی روزهای نیامده رفته ای؟؟شده از یاد ببری بودنت را؟؟؟

 

تا به حال دراقیانوس نمی دانم ها گرفتار آمده ای؟؟؟

 

شده ازسیر نگاه کردن به ندیدن برسی؟؟؟

 

شده خودت را درآغوش بگیری و احساس کنی،بی احساسی؟؟؟

 

تا به حال با عشق بازی هایت غریبگی کرده ای؟؟؟

 

تا به حال جرات ترسیدن داشته ای؟؟؟

 

شده از خستگی های دلت،قدرت را تجربه کنی؟؟؟

 

تا به حال خودت را دیده ای؟؟؟افکارت را؟؟؟قلبت را؟؟؟حضورت را؟؟؟

 

شده از لمس خودت به لذت برسی؟؟؟

 

تا به حال از نشینیدن فریاد کشیده ای؟؟؟

 

تا به حال به دنبال خودت گشته ای؟؟؟

 

خودت را به کوچه های بودنت مهمان کرده ای؟؟؟

 

شده از فکر کردن تشنگیت رفع شود؟؟؟

 

شده برای آرزوهایت آواز بخوانی؟؟؟

 

شده رویاهایت را به مهمانی خواب ببری؟؟؟

 

تا به حال از نگاهی،خوشبختی را چشیده ای؟؟؟و ازخاطره ای،اطمینان؟؟؟

 

شده خاطره هایت را ببوسی؟؟؟شده برای خودت نامه بنویسی؟؟؟

 

گل سرخ تا به حال به خودت هدیه کرده ای؟؟؟

 

راستی شده درراه رفتن به رسیدن نیاندیشی؟؟؟

 

شده از گشتن،کلافه نشوی؟؟؟و از بخشیدن،بی نیاز؟؟؟

 

تا به حال به گستره ی خودت،خودت را به گردش برده ای؟؟

 

تا به حال برای نگاه دیگری،چشمانت را ازدیدن لبریز کرده ای؟؟؟

 

تا به حال از نرسیدن،حس رسیدن را تجربه کرده ای؟؟؟

 

با توام!!! ای غریبه درون من !!! به من گوش کن!!! از تو می پرسم!!!

 

شده شیفته مهربانی هایت شوی؟؟؟تا به حال ازیافتن،حریص شده ای؟؟؟

 

و ازنیافتن،درمانده؟؟؟تا به حال به انتظار خندیده ای؟؟؟و به آشفتگی های دلت؟؟؟

 

تا به حال برای آرمیدنت دعا کرده ای؟؟؟

 

راستی تا به حال شده ازآرامشت،ببخشی؟؟؟و شاید ازخوشبختیت؟؟؟

 

اصلا شده از نداشتن ها به داشتن برسی؟؟؟و از نگفتن به احساس غرور؟؟؟

 

راستی تا به حال به خودت رسیده ای؟؟؟...

 

وااااااااااااااای!!!با توام!

 

به سوال های من پاسخ بده!!!

 

شده از بی جوابی درمانده شوی؟؟؟

 

و من اکنون در برابر خودم از پاسخ گفتن عاجزم...درمانده ام...

 

به من کمی اندیشه برسان!!!در مقابل خودم کم آورده ام!!!

 

بازبا این همه سوال بی جواب تنها مانده ام...خلوتم کفاف نمی دهد!!!

 

کمی از تنهاییت را به من ببخش!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:22  توسط رایکا  | 

حقیقت عشق!!!

عشق

 

برترین احساس

 

اشتیاقی عالم گیر

 

نیرویی بس عظیم

 

و شوری شگفت انگیز است

 

 

عشق

 

دوری جستن

 

ازآزردن دیگری

 

دوری جستن

 

از شکل دلخواه خود دادن به او

 

دوری جستن

 

از تسلط بر او

 

و دوری جستن

 

از فریب دادن اوست

 

 

عشق

 

درک یکدیگر

 

شنیدن حرف یکدیگر

 

پشتیبانی از یکدیگر

 

و شاد بودن در کنار یکدیگر است

 

عشق

 

بهانه ای برای عدم پیشرفت

 

بهانه ای برای بهتر نشدن

 

بهانه ای برای کوچک نمودن آرزوها

 

و بهانه ای برای اطمینان بیجا به دیگری نیست

 

 

عشق

 

صداقت کامل داشتن با هم

 

رویاهای هم را سهیم بودن

 

تلاش در رسیدن به هدف هایی مشترک

 

و بر دوش گرفتن عادلانه مسئولیت هاست

 

در این دنیا همه می خواهند عاشق باشند

 

عشق،احساسی نیست که بتوان

 

آن را ساده انگاشت

 

عشق احساسی است که باید آن را گرامی داشت

 

به بار آورد و از آن مراقبت کرد

 

عشق

 

دلیل زندگی است

 

 

 

سوزان پولیس شوتز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:34  توسط رایکا  | 

س...

به یک هوای بدون مرز برای نفس کشیدن محتاجم!و یک چهار دیواری،پر از خلسه ی حضور تو!!!

 

من به یک حجم عاشقانه برای سرودن تلاطم های تو نیاز دارم!!!یک بستر بی بدیل!!!

 

یک بدیهیت محض!!!بگذار میان الهامات تو تنها باشم!!!

 

می خواهم به شگفتی ترین واژه ها برای ابراز تو برسم!!!

 

بگذار تمرکز کنم!!!می خواهم به یاد ماندنی ترین غزل چشمانت را رقم بزنم!!!

 

می خواهم برای ابدیتت در ملکه ذهنم بکرترین تصویر تو را رونمایی کنم!!!

 

برای آغاز، بهانه ای به اندیشه هایم بده!!!دستانم را بگیر...مرا تا عروج خودت ببر!!!

 

مرا به آسمانی ترین نگاهت برسان!!!من تنها یک سکوت پر هیاهو می خواهم!!!

 

هیاهویی برخاسته از تمامیت ردپای چشمان تو بروی ثانیه های خفقان گرفته ذهنم!!!

 

مهیا کن مرا برای ابراز ماندنی ترین لطافت های احساسم!!!مهیا کن مرا...

 

راستی...

 

بگو رویای تو را چگونه نقاشی کنم...به کدامین رنگ متوسل شوم برای شکوه چهره ات...

 

از موازنه کدامین خطوط به نگاه تو برسم...

 

بگوکجای صفحه دلم تو را بگذارم که تنها از عبور من لبریز شوی...

 

من به یک سیطره از مهربانی شقایق های دلت بروی پهنه وجودم نیاز دارم!!!

 

ویک حصار برای امنیت شهر قلبم در برابر هجوم ناگهانی چشمانت!!!

 

من هوایی بدون نفسهای حضور تو را نمی خواهم!!!

 

دراین صورت همان بهتر که دچار مرگ مغزی ناشی از نرسیدن اکسیژن بودنت شوم!!!

 

من تنها یک جاودانگی بی ابهام برای اسطوره کردن زیبایی عشق بازی های تو می خواهم!!!

 

من به دنبال نماد های بیچارگی های افکارم در محضر یاد تو می گردم!!!

 

من می خواهم تو را دوست بدارم!!!نه به آن رنگی که در خانه دل همگان یافت می شود!!!

 

من می خواهم تورا متفاوت دوست بدارم!!!

 

دوست داشتنی که هر لحظه مرا در شتافتن به سوی عطش دلداگی ات یاغی تر کند!!!

 

ببین!من بی بهانه ترین سرود را برای از تو گفتن تمرین می کنم!!!

 

می خواهم بروی صحنه آشفته بازاری که تو در این هنگامه برپایش کرده ای

 

 در رثایت چند جمله ای بنوازم!!!

 

من هنوز به دنبال پرانگیزه ترین جای جهان چشمانت می گردم برای نظم دادن

 

به کلمات آشفته ای که از سر و کول شعر هایم بالا می رود!!!

 

من دنبال تو می گردم!در یافت نشدنی ترین جاده هایی که حضورت را می طلبند...

 

واااااااااااای...

 

من همیشه از تو می گویم!!!بارها از تو می نویسم!!!نوشته ها به پایان می رسد

 

 و من هنوز آن ماندگارترین تو را بروی سفیدی کاغذها نریخته ام!!!

 

من دریافته ام که در برابر صلابت بی غایت نگاه تو با عجز دست و پا می زنم!!!

 

انگار تو باید ترانه ای ناگفته بمانی!!!نگفتن از تو همانا  به تصویر کشیدن جملگی توست!!!

 

آری فریاد سکوت می خواهد برای سرودن عاشقانه ترین ترانه تو!!!

 

می گویی برای سردادن این فریاد امتحانم را پس داده ام؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط رایکا  | 

بی نام!!!

این روز ها که می ایند چیزی میان بغض و نبض نفسم

 

   مرا احاطه می کند  

 

 چیزی شبیه یک هاله ! انچه که از درونم به من  تزریق میشود !

 

مثله   احساس یک امنیت ! انقدر شخصی است  که شاید گاه گاه با

 

 خودت تجربه کرده ام

 

به  اخرین مکان می ماند  برای  گفتن  همه ان دردها !  

 

 ومن می چکم ارام در برابر تو که هیچ گاه برای این سر به هواییهایم 

 

مرا باز خواست نکردی من پر از فرصتهای هرز رفته بودم و تو تنها مرا

 

به یاد خودم می انداختی !
دستانم را بگیر !


می خواهم تو مرا به انجا ببری که دلم به حضور تو گرم باشد !

 

راستی از کجا باید برویم ! من عجله دارم !

 

می خواهم کمی خودم را به تو بسپارم نه فقط کمی بلکه همه انچه از

 

تو به خیال خامم پنهان کرده بود م !


وقتی به دلم نور می پاشی ! مثل تو می شوم ! پر از ارامش


 
بگذار همه سایه های تاریک دلم محو گردد

 

شاید روزی از انچه انعکاس  تصویر من است نترسم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:6  توسط رایکا  | 

فرازهایی از یک وصیت نامه!!!

تن‌ها و بدن‌ها، این روحهای اسیر در بند تن و این دست‌های نیازمند، ما را

 

از هم جدا كرده‌اند، ما آدمهای تنها را كه از هم دور و به هم نزدیكیم،

 

 این قلبهای نیازمند را كه به قطره‌ای از زلال محبت محتاج است.

 

ما اسیر رابطه‌هاییم، رابطه ها كه در هم گره می‌خورند

 

 

و جز تنهایی هیچ حاصلی برایمان نمی‌آورند و كجاست!

 

 

كجاست  دستی كه این چراغ‌های تاریك رابطه را روشن‌ كند

 

و كجاست جای رسیدن...؟

 

 

كلمات همیشه در جستجوی مخاطبان خویش اند و راه‌ها و

 

فاصله‌ها كلمات را از رسیدن به خانه‌هاشان محروم نمی‌كند.

 

آنچه از آن توست روزی به دست تو خواهد رسید، آن چه از آن توست

 

 همیشه از آن تو خواهد ماند و فرقی نمی‌كند كجا باشد و به تو دور باشد یا نزدیك،

 

 آنچه از آن توست روزی به سوی تو باز می‌گردد، دیر یا زود...  !

 

 

همین فراموشی‌هاست، همین هاست كه دلمان را می‌لرزاند

 

و خیلی چیزها را از یادمان می‌برد و وای از فراموشی،

 

فراموشی كه آدم آرام آرام نام خودش را و قبیله‌اش

 

را در شلوغی شهرها و خیابان‌ها گم می‌كند

 

و وای از فراموشی كه خویشاوندی را از ما می‌گیرد و ما را تنها،

 

 تنها و غریب رها می‌كند...! 

 

 

از لابه‌لای همین كلمات، از لای همین خطوط حالت را می‌پرسم و از صاحب

 

 این گنبد طلایی سلامتت را می‌خواهم، هر جای دنیا كه باشی و

 

مشغول هر كاری، وقتی كه فرصتی برای نگاه كردن به آسمان پیدا می‌كنی،

 

وقتی كه دنیا فرصت هر به یاد آوردنی را از تو دریغ می‌كند

 

و وقتی كه تنهایی و فرصتی برای تفكر و نگریستن داری،

 

هر جا كه باشی و در هر حال، با هر كسی و در هر كاری برایت قلبی

 

 پر از روشنی آرزو می‌كنم و اگر زندگی فرصت دوباره ای برای نوشتن به ما نداد،

 

 تنها، دوستی را، آن ور دریاها به یاد آور كه آن قدرها هم بی‌معرفت نبود

 

و قدردان آدم‌ها بود، وقتی او را، حتی اندكی، در خاطراتشان به یاد می‌آوردند...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:58  توسط رایکا  | 

قرنطینه!!

بالهایم را در کمد لباسهایم آویزان کرده ام !!

 تا اطلاع ثانوی ساکن ز مین خواهم ماند !!

به یک مر بع سه در سه برای ز مین نشینی ام نیاز دارم !!

 تا قبل از انکه رویا هایم مرا ترور کنند من به قلب انها خواهم زد !!

 پر هایشان را می چینم من با حریر یاسی خیال تو هم عریانم !!

از این آرزو کشتن لذت می برم !! به قلبم سه روز فر صت می دهم !

 تا یک گور برای آرزو هایم پیدا کند !!مثل یک تومور بد خیم بزرگتر میشوی !!

 به خودم زده ای !! به حنجر ه ام زده ای !!

این روز ها تو در بغض من میشکنی !!!

در این قر نطینه تنها برای یک نفر مان جا هست !!

 نمی توانم هر روز تو را به دوش بگیرم و و تا دروازه های نمادین خوشبختی همراه ببرم !!

تو از همه آرزو هایم سنگین تر شده ای !!

می خواهم بقچه ارزوهایم را بگذارم سر راه !!

 توان کشیدن خودم را هم ندارم !! 

 من اخرین اخطار را هم از خدا گر فته ام !!

 دعا کن اگر جدی نگر فتمش !!

حکم جلبم را بگیرد !! هنوز هم وقتی بهار می اید کهیر می زنم !!

 خودت هم می دانی برای هیچ شکفتنی اماده نیستم !!!

چقدر خالی ام !! لهجه همه خاطره هایم را فرا موش کرده ام !!!

هیچ بهانه ای برای لبخندهای دزدکی ندارم !! کابوس خوشبختی میبینم !!

نمی خواهم به اجبار دیگران انرا فریاد بکشم !!

مثل کسی ارام درون من نشسته ای !! نیشگونم که می گیری باید فریاد بزنم وای چقدر خوشبختمممممممم!!

تازه این روز ها فهمیده ام که چقدر خوشبختی در دناک است !!!

 سر همه آرزو هایم را زیر آب می کنم !! نمی دانم توان غزل کشتن را کی به من دادی !!

اما این بزرگترین لطفی بود که به من کرده ای !!

خوب می دانم در این شهر طاعون زده هیچ خیالی زنده نمی ماند !!

 مثل یک سو تفاهم بزرگ شده ا ی !!!

وقتش رسیده که کم کم رفع شوی !!!

 چشمهایم را میبیندم باز که کردم دوست ندارم مثل یک تکرار خسته دوباره تو را بینیم !!

نمی خواهم مثل یک پایان باز تعبیر شوی !!

باید جر ئت کنم این بار هیچ صفحه سپیدی ته خیالم باقی نگذارم !!

نمی خواهم وسوسه شوم دوباره نویسی ات کنم !!!

http://www.thewrestlingschool.co.uk/Dead Hands Image Tied hands.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:51  توسط رایکا  | 

مر ثیه ای برای یک رویا !!

 

رو ی خاطره هایت لی لی می کنم !!

این تنها روش  مهر بانانه ام برای دوست نداشتنت است !!

دلم می خواهد پایم را روی خط بگذارم !! جر ئت نمی کنم از تو

رد شوم !! می روم از نو می ایم !!!

به نیمه ات نرسیده !! می نشینم !!

دوباره می ایم !!

می خواهم همه  راه تا اینجا را بلد شوم !!!

پس چرا خسته نمی شوم !! از این همه رفتن !!


1-2-3 امتحان می کنیم !!! شکستنم را امتحان می کنیم !!

می شنوی !! هر جا که باشی این آخرین پژواک مرا

می شنوی !! می دانم بهترین جا را برای شنیدن صدای

شکستنم رزو کرده ای !!مراقب باش !!

این سکوت کر کننده است !!!


دارم حسابها ی آخر سالم را می بندم !!

تو را هم که دارم بگذار ببینم این 60 % تو برای این چند روز کافی ست ؟!

لااقل کم نمی آورم تورا !!


امشب مهمانی واژهاست !!

 تو را به جای همه حسر تهایم د عوت کرده ام !!!

هر چند که دیگر در غزل بازی چشمهایت بیت تازه ای نمی بینم !!

خودم را با دوباره خواندنت سر گرم کرده ام !!

 همه شور یدگی هایت را بلد شده ام !

راستی چرا جور دیگری صدایم نمی کنی ؟!


چشمهایم را میبندم !! می ترسم طلسم ساعت 12 ام  امشب

دیگر باطل شود !! عریانی ان زند گی مرا می ترساند !!

راستی ان کفش سایز۴۱مال من است !!

هر چند می دانم خسته تر از ان هستی که دنبالم بگردی !!!


می خواهم به یک پر سش همگانی بگذار مت !!

همه روز هایم را با حجم سایه یادت  کشتی گر فته ام !!

هنوز نمی دانم چراتو را دوست دارم !!


راستی می دانی  چرا دوستت  دارم ؟!!!

http://shaadi.persiangig.ir/image/zamin.jpg
 
 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:35  توسط رایکا  | 

سهم من!!

هر کسي سهم خودش را طلبيد.

سهم هر کس که رسيد،

داغ تر از دل ما بود

ولي

نوبت من که رسيد،

سهم من يخ زده بود!

سهم من چيست مگر ؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!!!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند...

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:49  توسط رایکا  |